تبليغاتX
به نام ایزد آفاق


به نام ایزد آفاق

در سن تئاتر

بازگشت...

 

نمایشنامه در دو پرده و در یک بیابان پر از شن اجرا می شود.

طرح: دختری دل شکسته با تمام سردرگمی هایش به دنبال خدا می گردد. به دنبال دینی که بتواند او را ارضا کند.در طول نمایش به سراغ ادیان مختلف می رود که در گذشته رفته و حال پلی بک آن ها مشاهده خواهد شد.دختر از یک جانباز که در حال شهید شدن است به عنوان یک راهنما استفاده می کند.

 

 

 

“شخصیت ها”

دختر                  

دختر 2

 

 

 

 

 

صحنه غرق نور زرد است.گرما حکمفرماست.کف صحنه پر از شن است. در سمت راست صحنه یک عصای چوبی و سمت چپ صحنه یک صندلی چوبی و یک کتاب و یک شمعدان قرار دارد. دختر2 در بک گراند چپ نشسته است و یک قرآن بزرگ به دست دارد.چهره ی او تاریک است. دختر در زیر شن ها خوابیده است و سپس بلند می شود. از قسمت بالای راست صحنه یک نور سبز وزیبا همراه با اندکی مه بر صحنه تابیده می شود.

دختر: می دونم که همه چی رو دیدی. یعنی بازم می خوای ببینی؟ آرزوهام همشون بوی دلبستگی هاتو گرفتن. بر فراز این تپه ی نفس گیر که همه چی غرق شنه می خوام بمیرم. تو دعوتم کردی... تو!

صدای باد شنیده می شود. به حالت دمر به زمین می افتد و با چنگ زدن به خاک بلند می شود و روی دو زانو می نشیند مشتی شن برمی دارد و به دست باد می سپارد.

دعوت هزار پروانه ی بی تابو نپذیرفتم اون وقت اومدم این جا و... حرفش را می خورد چقدر تو تنهایی!انگار واقعا"بی رؤیا تنهایی. می بینی شن های زمان بی حرکت تر از همیشه دارن حرکت می کنن. دلمو شکستی. پس کجاست؟ مگه خودت نگفتی؟

دوان دوان به این سو و آن سو و سپس به سمت تماشاچی ها می آید. زیر لب زمزمه می کند

 به وسط صحنه می آید و پشت به تماشاچی ها می ایستد

او رفت پی تقدیرش. ما تشنه و  عطش چرخ چاه را نمی گرداند. تشنمه تشنه ی او. پس کی؟ دیگه بریدم دیگه از بی تابیم گذشته. اون... همون خورشید ؛واسم پله پله می شد تا که من عروج کنم به هر آسمونی که دلم می خواد. ولی من معنای عروج رو نفهمیدم.

گفت: بت شکن خود باش پس کی می شکنی پس کی؟

نور روی دختر 2 روشن و سپس خاموش می شود.

به سمت نور سبز

ای گمشده در رگ ها

من گمشده ی دردم

آسوده از خاطر هر مرگم

بلند می شود و به مقابل تماشاچی ها می رود و خود را مرتب می کند

یعنی اگه الأن منو ببینه چی می گه؟یعنی واقعا" دوسم داره؟ خونه چقدر تغییر کرده!

صدای نریشن دختر با موزیک زمینه پخش می شود و دختر در حال نگاه کردن به خانه است

نریشن: همه چیز تغییر کرده بود. انگار یه نسیم اومده بود و همه ی خونه رو غباروبی کرده بود. پنجره ها لبخند می زدن. خیابون پر بود از آدمای قشنگ به تماشاگران نگاه می کند انگار همه ی مردم مهربون شده بودن. دستام زود عرق می کردن. خوشحال بودم ولی نمی خواستم خوشحالیمو نشون بدم . تو درونم همه چی شروع به غلیان کرده بود. دردمو فراموش کرده بودم. من... عاشق شده بودم.

دختر شروع می کند به اجرای حرکاتی نمادین

کی باورش می شد؟ همه فکر می کردن که من قاتلم. دیگه هیچ کس به اون چشم قبلی نگاهم نمی کرد. وقتی هیجده سالم بود با کامیار ازدواج کردم. مثل دو تا دیوونه عاشق هم بودیم. عشق;چشم جفتمونو کور کرده بود. هر جدایی واسه ما یه نوع مرگ و هر ملاقات واسه ما یه رستاخیز بود. اون دیوونگی کجا و این دیوونگی کجا...

وقتی کامیار مرد من سیاه پوش شدم. بعد از چهار ماه فهمیدم که یه جنین باعث شده که آسمانی ترین اسم روی من گذاشته شه."مادر" من مادر شده بودم.

آهنگ لالایی پخش می شود و شروع می کند به اجرای حرکات نمادین و سپس به بک گراند راست رفته و می نشیند و به دیوار تکیه داده و دست خود را روی شکمش می گذارد

 

وقتی اولین با به آغوش کشیدمش؛ داشت به من لبخند می زد. تو قنداقه بود.چشماش. چقدر قشنگ بود ولی...وقتی از خواب پا شدم و خواستم یه بار دیگه تو بغل بگیرمش همه می گفتن: متأسفم. تأسف بابت چی؟ گفتم که; من بچمو می خوام. ولی هیچ کس به خواستم عمل نکرد.اون مرده بود. یه بچه که قنداقش شده بود لباس کفنش. ضجه ی یه مادر تلخ تر از سیب درخت همسایست. براش جشن تولد می گرفتم یا مراسم تدفین.

لالایی با موزیک پخش می شود. دختر گریه میکند

بر می خیزد

مرگ. جایی که من توش پا گرفتم خاکی واسه ریشه کرده نداشت. حال آمدم این جا. جایی که در آن معنی خاک را فهمیدند. جایی که در آن هشت سال ایستادند تا باشند.ایر:آزاده، ان: صفت مورثی در هر چه آزاده ی این خاک است.کوبنده

مشتی خاک برمی دارد و به زانو می افتد و به خاک احترام می گذارد و آن را می بوسد

این خاک ارزش بوسیدن به خود گرفت. دردرون دستان پینه بسته از عشقی تلخ بود که تابوت های نورسیده را لا اله الا الله می گفتند. من در این جا خورشیدی را دیدم که می دانسم تا چند ماه یا چند روز دیگر در تدفین خویش عروج خواهد کرد. عروج. به او گفتم که گمشده ام ولی او فقط کتابی به من داد که سواد خواندنش را نداشتم.

او به من گفت: از گمگشتگی تا پیدا شدن فقط فهمیدن است. فهمیدن خدایی که گمش کرده ای. اگر به خودت بازگردی او را خواهی دید. دیدن. آری من گم شده بودم، در آن بیست و یک نسکی که حال پنج فصل دارد. هر روز هر روز وجودم در اوستا ریشه ی پوسیده می دواند.من زنده به گوری بودم که نفهمیدم خدایم آتش بود یا آن خدای یگانه ای که زروان وعده اش را به روان داده بود.

 در هنگام گفتن به نور سبز نگاه می کند

ولی احساسی به من می گفت که من جایی در گذشته های سرد و تاریک مدفون شده ام.

مقابل تماشاگران می آید و به حالت زرتشت می ایستد

سپیتمان می گفت: در جهان راه فقط یکی است و آن هم راه اشایی. یعنی راه راستی و درستی،پویش راه حق که دیگر راه ها همه نادرست و بی راهه اند.

از حالت قبلی در می آید

این گذشته ی تلخی بود که به کام خیلی ها شیرین بود. مالیخولیا عمق وجودم را به زنجیر جنون کشیده بود. می ترسیدم. از آن خدایی می ترسیدم که نمی دانستم بود یا نبود. این آدم ها هر شب مرا در بندنادانی هاشان خفه می کردند. من به دنبال خدای خویش همچنان می دویدم. من به قومی رسیدم که به بهانه جویی های عجیبا" غریبا یشان مشهور بودند.

صدای نریشن دختر: و آن گاه که موسی آتشی را مشاهده کرد و به اهل بیت خود که در بیابان سرد محتاج آتش بودند گفت

عصا را روی زمین می گذارد و سر جایش بر می گردد.

دختر: اندکی مکث کنید که از دور آتشی به چشم دیدم. باشد که پاره ای از آن به جایی را یابم.

نریشن: چون موسی به آتش نزدیک شد ندا شد که ای موسی من پروردگار توأم. تو نعلین از خود به دور کن که اکنون به وادی مقدسی قدم نهادی. من تو را به رسالت برگزیدم.

دختر: من باید میتزویت را انجام می دادم. یهوه مقدس ترین نام خدای من بود. خدای مقدس و یگانه. ولی این روح تنهایی مرا ارضا نمی کرد. روز به روز بیش تر در باتلاق گمگشتگی فرو می رفتم.

نمی دانم چرا ولی می دانستم صدایی مرا می خواند. یک صدا...

در دوازده سالگی در جشن بت میتزوایی که برایم گرفتند این صدا بیش تر شد.

جشن را اجرا می کند. می نشیند و آهنگ پخش می شود. شمعدان ها را برمی دارد و بعد کتاب قدیمی را برمی دارد و می خواند. طوری رفتار می کند که انگار در یک جشن بزرگ قرار دارد. و سپس شمعدان و کتاب را در گوشه ی صحنه می گذارد و شمع های شمعدان را خاموش می کند

وقتی که خاکستر شدم دیدم این جا هستم. جایی که در آن خاک معنی عشق را می فهمد. این جا کویری است که هیچ شبی به خود ندیده. شب که روز را تهدید کرده بود که اگر به پابوسش نیاید می گذارد تا بسوزد. ولی این کویر دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. پس تسلیم ذلت آن تهدید نشد. و من از گریبان خورشیدی که دیده بودم عشق را در فراسوی عطش جست و جو کردم اما نیافتم.

کجاست؟ مگه خودت نگفتی که با بازگشت می شه اونو دید؟

وسط سن با تمام قدرت فریاد می زند        

خدا کجایی؟

نوری سفید همراه با مه ابتدا روی دختر و بعد سمت راست ،چپ،جلو و عقب او می تابد و در نهایت تمامی صحنه را روشن می کند. نور به سمت کسی که نشسته می تابد و خاموش می شود و سپس آیه ای از قرآن پخش می شود.[صدای نریشن دختر با موزیک: وقتی همه ی وسایلامو که مربوط به گذشته بود به دست آتیش سپردم وگذشته ی تلخ و تاریکمو در حال سوختن دیدم؛ انگار دوباره متولد شدم. وقتی فهمیدم تو همون اورمزدی،وقتی فهمیدم تو همون یهوه ای،می خواستم بگم درسته که تو بی نهایتی اما به اندازه ی فهم من کوچیک می شی و به اندازه ی آرزو های من بزرگ. تو همون کسی هستی که با تک تک اشکای گمگشگی من باریدی. دیگه واسم اهمیتی نداره کی تو رو چی صدا می کنه! فقط اینو می دونم که برای همیشه پیشمی. برای همیشه...

نور می رود و می آید. صحنه پر از فانوس است. دختر با لباس سفیدی روی سجاده است

سجده می کند و بلند می شود

دختر: خورشید شهید شد و غروب کرد ولی باعث طلوع من شد. گفت که من می دانم آن چرا که تو نمی دانی. دلم می خواست دنیا را با گرته ای رنگ از عطش پاک کنم تا همه سیراب پی تو بگردند. تازه فهمیدم که اون خورشید چی می گفت.دنیا رو زیر و رو کردم دیدم که تو نخواستی دور باشی. آری آن شهید عشق گمگشته ام را که سال ها دنبالش بودم به من نشان داد. دینم را و خدایم را...ای کاش دوباره همه ی خورشیدها طلوع کنند. خورشید هایی که شاید هیچ گاه دیگر کسی آن ها را نشناسد. آنان در خاک های این آشنا گم شدند. امید که هیچ گاه نمیرند

قصه ی ما این بود:

یکی بود یکی نبود

و خدایی که این قدر ها دور نبود

دیدم که تو همیشه ای جایی... هنوزم تشنمه...تشنه ی تو

"شکرأ لله"

 

نوشته شده توسط سمانه عاقل پسند

  بر اساس طرحی از هانیه عابدینی

 

 

نوشته شده در 88/08/04| ساعت | توسط گروه تئاتر سایه| |

  در خیابان های سرد شب

 

از من ای محبوب من با یک من دیگر

که تو او را در خیابان های سرد شب

با همین چشمان عاشق بازخواهی یافت

گفتگو کن

و بیاد آور مرا در بوسه اندوهگین او

بر خطوط مهربان زیر چشمانت

 

 

 

نوشته شده در 88/07/28| ساعت | توسط گروه تئاتر سایه| |

این بار گروه سایه نمایش "بازگشت..." را به روی صحنه خواهد برد. این نمایش سرگذشت دختری است که در ادیان مختلف به دنبال خدای خویش می گردد. آیا او خدای خویش را خواهد یافت؟

مکان اجرا: فرهنگسرای خاوران-سالن فرهنگ

زمان اجرا: ۸۸.۷.۲۶- ساعت ۱ بعداز ظهر

نویسنده:سمانه عاقل پسند

و به کارگردانی

                هانیه عابدینی

نوشته شده در 88/07/17| ساعت | توسط گروه تئاتر سایه| |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

 

 

من از "جهان سوم" مي ايم
از دنياي رنگ هاي پريده رنگ
همه سياه همه خاکستري
از لاي شاخه هاي درخت انجير
کله ام بوي قرمه سبزي مي دهد
قلبم تند تند مي تپد
با مشتم روي تلويزيون مي کوبم
که هي اين تصوير نپرد
بالا
پايين
صورت مجري برنامه کش نيايد
لبهايش ان بالا
چانه اش اين پايين
اقا
من، مادام پاپتي،
مخل تجددتان هستم
لچک ام شهرهايتان را بي ريخت و قيافه مي کند
از من مترسيد اقا
از من که هر صبح، ناشتا
در صفحه ي اول بازم مي کنيد،
در سر تيتر روزنامه ي مترو
مترسيد،
از من که فقط عددي هستم
دلتان شور نزند،
از من و دمپايي هاي پلاستيکي ام بگذريد
فقط امار مرگم
تازه ان هم
از هزار کمتر باشم
قابل چشم پوشي ام
و همه ي غمم اين است
که اگر روزي شاد باشم
حاميان حقوق بشرتان
براي کي لوه بزنند
و به درگاه روزنامه هايتان
انسانيت را به عزا بنشينند؟
من از "جهان سوم" مي ايم
هيجان زده ام
تند تند حرف مي زنم
و براي لقمه اي از ويزايتان
سالها حاضرم برايتان پشتک وارو بزنم
تفاوتم با شما ننگ من است
و اختلاف شما با من، همه افتخار
سهم من از اين دنيا اقا
دو متر مربع از خاک شما ست
تا در ان همچون موش هايي
که زمستان از ديوارهايتان بالا مي ايند
گوشه اي ارام گيرم
من، مادام پاپتي،
از "جهان سوم" مي ايم
گوش تان از ارقام من پر است
و همه ي غمم اين است
که اگر روزي نيابيد مرا
جايزه ي بهترين عکاستان را به که خواهيد داد
اه که چه دنياي خالي خواهد بود
مگر نه اقا؟

 

*************************************************************

 

اي آدمها!

اي آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانيد!
يک نفر در آب دارد مي سپارد جان
يک نفر دارد که دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين که مي دانيد
آن زمان که مست هستيد
از خيال دست يا بيدن به دشمن
آن زمان که پيش خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد
آن زمان که تنگ مي بنديد
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامي بگويم من؟
يک نفر در آب دارد مي کند بيهوده جان، قربان

***


آي آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا داريد
نان به سفره، جامه تان برتن
يک نفر در آب مي خواند شما را
موج سنگين را به دست خسته مي کوبد
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود کبود و هر زمان، بي تابيش افزون
مي کند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا
آي آدمها!
او ز راه مرگ، اين کهنه جهان را باز مي پايد
ميزند فرياد و اميد کمک دارد
آي آدمها که روي ساحل آدرام، در کار تماشاييد!

***

موج مي کوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده، بس مدهوش
مي رود نعره زنان؛ وين بانگ باز از دور مي آيد:
"آي آدمها!"
و صداي باد هر دم دلگزاتر
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديک
باز در گوش اين نداها:
"آي آدمها!"...

مي تراود مهتاب


مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يک دم شکند خواب به چشم کس وليک
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شکند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
کز مبارک دم او آورم اين قوم به جان باخته را
در جگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند
نازک آراي تن ساق گلي
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شکند
دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
که به در کس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شکند

***

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، مي گويد با خود:
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شکند

شعری بود از نیما یوشیج


 

 

 

 

نوشته شده در 88/01/17| ساعت | توسط گروه تئاتر سایه| |


:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس